کودک تجربه
دلم خيلي تنگ شده است
دلم براي يه چيزايي تنگ شده است ،چيزهايي كه رنگ كودكيم بودند
چيزهايي كه باورهاي من را ساختند . . .
نميدانم حالا كه براي شما مي نويسم دهقان فداكار كجاست ،پير شده . . .
دهقاني كه به من درس فداكاري اموخت ،درس از خود گذشتگي
امروز مطمئنم اگر لازم باشد در راه خوانواده ام ، كشورم ودينم جانبازي مي كنم.
ميدانيد امروز چوپان دروغگو بزرگترين هدف زندگيش چيست :. . .اون ديگه دروغ نمي گه
. . . اينها همه درسه براي من .
من هم سعي ميكنم دروغ نگو يم.امروزخوب ميدانم دروغ است كه پايه ها را سست ميكند .
ان موقع ها نمي دانستم بايد از زندگي شنگول و منگول چه باموزم
اما امروز خوب ميدانم تنها چيزي كه ما را در مقابل هر گرگي محافظت ميكند فقط وفقط اتحاد،برادري،
هوشياري و بيداري ست.
اري بز بز قندي اتحاد را به بچه هايش اموخت.
كوكب خوانوم هم كه يادش بخير....
كبري و تصميمش ،او براي خود تصميمي گرفت و به ما هم ياد داد كه چگونه تصميم درست بگيريم وراه بهتر را انتخاب كنيم
كبري جان دست شما هم درد نكند.
از زاغ خبر ندارم ، نمي دانم هنوز سادگي هايش را به دوش مي كشد يا نه
و روباه چه ميكند ،ايا هنوز به دنبال ان تكه پنير هاي ناقابل دزديست.......نميدانم.
پسر شجاع شجاعتش زبانزد بود
با همه ي كودكيش مي دانست كمك به ديگران از نيكو ترين كار هاست....نمي دانم امروز چند سال دارد.
هميشه برايم سئوال بود كه نام پدر پسر شجاع چيست ؟
ايا پسر شجاع شجاعت را از پدر اموخته بود. . .
ان روزها به چشم خود ديدم كه پي نو كييو ي چوبي تلاش كرد و ادم شد ، اما . . .
نميدانم امروز من ،خودم،چقدر به ادم شدن نزديك شده ام.
خاله سوسكه كه قربانش بروم ،چقدر مهربون بود
همه در سفر زندگي هستيم،يوگي و دوستانش هم در سفر زندگي
با كشتي پرنده شان به جاي جاي زندگي سر مي زدند و درس ها مي اموختند و مشكلات را به كمك
هم ساده مي كردند
نميدانم كه من امروز چگونه مسافري هستم ،كوله بار تجربه ام چقدر است
وبه كجاي اين نا كجا اباد رسيده ام يا خواهم رفت.
راستي حسنك كجايي ؟... يادت بخير
چه مدرسه اي راه انداخته بودند بچه موشها
پر از ادب ،اخلاق ،درس زندگي
امروز من در كلاس درسم به فرزندم چه خواهم اموخت .
بنر سنجاب كوچولو، كسي را نداشت ولي همه را داشت ،از هر نوعي دوستي داشت
و به همه دست دوستي مي مي داد . . .عمو جغد شاخدار هم مثل او فكر مي كرد.
هميشه به اين فكر مي كنم كه من چقدرسعي كرده ام
دستم را براي گرفتن دست سرد و نيازمند يتيمي دراز كنم.
هادي و هدا ،برادر و خواهري كه عاشق خوانواد بودند.
در پايان يادي ميكنم از تعدادي ديگر از دوستانم،دوستاني كه به من اموختند..... يادشان گرامي:
مخمل خان،نوك طلا ، مادر بزرگه ،پت و مت ، كارو انديشه ،چاقو لاغر،سرنتي پيتي وكونا ،
داركوب زبله ،زبل خان،كلانتر ،بلفي و لي لي بيت ،بولك و لولك ،تام و جري ،مگ مگ و دوستان زبل
،حنا ،شلمان ، بامزي ،دكتر ارنست ،كوچولو ،بوشفك ،سگ اقاي پتيفل ،پا كوتاه ،بل ،سبستان
،بچه هاي كوه الپ و......
تمام كودكي من تجربه اي بود و توشه اي براي امروزم.
امروزم را از كه باموزم براي فردا...خوب ميدانم.
یادداشت:خودم