روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست

انسان و حيوان

انسان ، خود نوعی حيوان است از اين رو با ديگر جانداران مشتركات‏ بسيار دارد اما يك سلسله تفاوتها با هم جنسان خود دارد كه او را از جانداران ديگر متمايز ساخته و به او مزيت و تعالی بخشيده و او را بی‏ رقيب ساخته است
تفاوت عمده و اساسی انسان با ديگر جانداران كه ملاك " انسانيت " او است و منشا چيزی به نام تمدن و فرهنگ انسانی گرديده است در دو ناحيه‏ است : بينشها و گرايشها
جانداران عموما از اين مزيت بهره‏مندند كه خود را و جهان خارج را درك‏ می‏كنند و بدانها آگاهند و در پرتو آن آگاهيها و شناختها ، برای رسيدن به‏ خواسته‏ها و مطلوبهای خود تلاش می‏نمايند

انسان نيز مانند جانداران ديگر يك سلسله خواسته‏ها و مطلوبها دارد و در پرتو آگاهيها و شناختهای خويش برای رسيدن به آن خواسته‏ها و مطلوبها در تلاش است تفاوتش با ساير جانداران در شعاع و وسعت و گستردگی آگاهيها و شناختها، و از نظر تعالی سطح خواسته‏ها و مطلوبها است
اينست آنچه به انسان مزيت و تعالی بخشيده و او را ساير جانداران جدا ساخته است

شعاع آگاهی و سطح خواسته حيوان

آگاهی حيوان از جهان تنها به وسيله حواس ظاهره است از اينرو سطحی و ظاهری است ، به درون و روابط درونی اشياء نفوذ نمی‏كند ثانيا فردی و جزئی‏ است ، از كليت و عموميت برخوردار نيست ثالثا منطقه‏ای است ، محدود به‏ محيط زيست حيوان است و به خارج محيط زيست او راه پيدا نمی‏كند رابعا حالی است ، يعنی بسته به زمان حال است ، از گذشته و آينده بريده است‏ حيوان نه از تاريخ خود يا جهان آگاه است و نه درباره آينده می‏انديشد و نه تلاشش به آينده تعلق دارد
حيوان از نظر آگاهی ، هرگز از چهارچوب ظواهر ، فرديت و جزئيت ، محيط زيست ، زمان حال خارج نمی‏گردد ، در اين چهار زندان برای هميشه محبوس‏ است و اگر احيانا خارج شود نه آگاهانه و از روی شعور و انتخاب است ، بلكه تحت تسخير اجباری طبيعت و به صورت غريزه و ناآگاهانه و غير شاعرانه است

سطح خواسته‏ها و مطلوبهای حيوان ، مانند شعاع شناخت و آگاهيش از جهان در محدوده‏ای خاص است اولا مادی است ، از حدود خوردن و آشاميدن و خوابيدن و بازی كردن و خانه و لانه گرفتن و استفاده از جنس‏ مخالف بالاتر نمی‏رود برای حيوان ، خواسته و مطلوب معنوی ، ارزش اخلاقی و غيره مطرح نيست ثانيا شخصی و فردی است ، مربوط به خودش و حداكثر به‏ جفت و فرزندش ثالثا منطقه‏ای است ، مربوط است به محيط زيست خودش‏ رابعا حالی است و به زمان حال تعلق دارد
يعنی همان محدوديتهايی كه بعد ادراكی وجود حيوان دارد ، بعد خواهشها و گرايشهای وجودش دارد حيوان از اين نظر نيز در محدوده خاصی زندانی است
حيوان اگر هدفی را تعقيب كند و به سوی غايتی حركت كند كه از اين‏ محدوده خارج باشد ، مثلا به نوع تعلق داشته باشد نه به فرد ، به آينده‏ تعلق باشته باشد نه به حال - مانند آنچه در بعضی حيوانات اجتماعی از قبيل زنبور عسل مشاهده می‏شود - ناآگاهانه و به حكم غريزه و فرمان مستقيم‏ نيروئی است كه او را آفريده و جهان را تدبير می‏كند

شعاع آگاهی و سطح خواسته انسان

قلمرو انسان چه در ناحيه آگاهيها و بينشها و شناختها و چه در ناحيه‏ خواسته‏ها و مطلوبها بسی وسيعتر و گسترده‏تر و متعالی‏تر است

آگاهی انسان و شناخت او ، از ظواهر اشياء و پديده‏ها عبور می‏كند و تا درون ذات و ماهيت آنها و روابط و وابستگيهای آنها و ضرورتهای حاكم بر آنها نفوذ می‏نمايد آگاهی انسان نه در محدوده منطقه و مكان ، زندانی می‏ماند و نه زنجيره زمان آن را در قيد و بند نگه می‏دارد هم‏ مكان را در می‏نوردد و هم زمان را از اين رو هم به ماوراء محيط زيست‏ خويش آگاهی پيدا می‏كند تا آنجا كه دست به شناخت كرات ديگر می‏يازد ، و هم بر گذشته و آينده خويش وقوف می‏يابد ، تاريخ گذشته خويش و جهان يعنی‏ تاريخ زمين ، آسمان ، كوهها ، درياها ، گياهان و جانداران ديگر را كشف‏ می‏كند و درباره آينده تا افقهای دوردست می‏انديشد بالاتر اين كه انسان‏ انديشه خويش را درباره بی‏نهايتها و جاودانگيها به جولان می‏آورد و به برخی‏ بی‏نهايتها و جاودانگيها شناخت پيدا می‏كند آدمی از شناخت فرديت و جزئيت پا فراتر می‏نهد ، قوانين كلی و حقايق عمومی و فراگيرنده جهان را كشف می‏كند و به اين وسيله تسلط خويش را بر طبيعت مستقر می‏سازد
انسان از نظر خواسته‏ها و مطلوبها نيز می‏تواند سطح والائی داشته باشد انسان موجودی است ارزشجو ، آرمانخواه و كمال مطلوبخواه ، آرمانهايی را جستجو می‏كند كه مادی و از نوع سود نيست ، آرمانهايی كه تنها به خودش و حداكثر همسر و فرزندانش اختصاص ندارد ، عام و شامل و فراگيرنده همه‏ بشريت است ، به محيط و منطقه خاص يا قطعه‏ای خاص از زمان محدود نمی‏گردد
انسان آنچنان آرمانپرست است كه احيانا ارزش عقيده و آرمانش فوق همه‏ ارزشهای ديگر قرار می‏گيرد ، آسايش و خدمت به انسانها از آسايش خودش‏ با اهميت‏تر می‏گردد ، خاری كه در پای ديگران فرو برود مثل اين است كه در پا بلكه چشم خودش فرو رفته باشد ،

با ديگران‏ همدرد می‏شود ، از شادی ديگران شاد و از اندوه آنان اندوهگين می‏گردد ، به‏ عقيده و آرمان مقدس خود آنچنان دلبستگی پيدا می‏كند كه منافع خود ، بلكه‏ حيات و هستی خود را به سهولت فدای آن می‏نمايد
جنبه انسانی تمدن بشری كه روح تمدن به شمار می‏رود ، مولود اينگونه‏ احساسها و خواسته‏های بشری است

ملاك امتياز انسان

بينش وسيع و گسترده انسان درباره جهان ، محصول كوشش جمعی بشر است كه‏ در طی قرون و اعصار روی هم انباشته شده و تكامل يافته است اين بينش كه‏ تحت ضوابط و قواعد و منطق خاص در آمده نام " علم " يافته است علم به‏ معنی اعم يعنی مجموع تفكرات بشری درباره جهان كه شامل فلسفه هم می‏شود محصول كوشش جمعی بشر است كه نظم خاص منطقی يافته است
گرايشهای معنوی و والای بشر ، زاده ايمان و اعتقاد و دلبستگيهای او به‏ برخی حقايق در اين جهان است كه آن حقايق ، هم ماورای فردی است ، عام و شامل است ، و هم ماورای مادی است ، يعنی از نوع نفع و سود نيست‏ اينگونه ايمانها و دلبستگيها ، به نوبه خود ، مولود برخی جهان بينی‏ها و جهان شناسی‏ها است كه يا از طرف پيامبران الهی به بشر عرضه شده است و يا برخی فلاسفه خواسته‏اند نوعی تفكر عرضه نمايند كه ايمانزا و آرمان خيز بوده باشد

به هر حال گرايشهای والا و معنوی و فوق حيوانی انسان آنگاه كه پايه و زيربنای اعتقادی و فكری پيدا كند نام " ايمان " به خود می‏گيرد
پس نتيجه می‏گيريم كه تفاوت عمده و اساسی انسان با جانداران ديگر كه‏ ملاك " انسانيت " او است و انسانيت وابسته به آن است ، علم و ايمان‏ است
درباره امتياز انسان از جانداران ديگر سخن فراوان گفته شده است برخی‏ منكر امتياز اساسی ميان اين نوع و ساير انواع هستند ، تفاوت آگاهی و شناخت انسان با حيوان را از قبيل تفاوت كمی و حداكثر تفاوت كيفی‏ می‏دانند ، نه تفاوت ماهوی همه آن شگفتيها و اهميتها و عظمتها كه نظر فلاسفه بزرگ شرق و غرب را سخت درباره مساله شناخت در انسان جلب كرده‏ است ، چندان مورد توجه اين گروه واقع نشده است
اين گروه انسان را از نظر خواسته‏ها و مطلوبها نيز يك حيوان تمام عيار می‏دانند بدون كوچكترين تفاوتی از اين نظر ( 1 ) برخی ديگر تفاوت او را در جان داشتن می‏دانند ، يعنی معتقدند جاندار و ذی حيات منحصر به انسان‏ است ، حيوانات ديگر نه احساس دارند و نه ميل و نه درد و نه لذت ، ماشينهايی بی‏جان‏اند شبيه جاندار تنها موجود جاندار انسان است ، پس‏ تعريف حقيقی او آن است كه موجودی است جاندار ( 2 ) ديگر انديشمندان كه‏ انسان را تنها جاندار جهان نمی‏دانند و به امتيازات اساسی ميان او و ساير جانداران قائلند

هر گروهی به يكی از مختصات و امتيازات انسان توجه كرده‏اند از اين رو انسان با تعبيرها و تعريفهای مختلف و متفاوتی تعريف شده است از قبيل : حيوان ناطق ( تعقل كننده ) ، مطلق طلب ، لايتناهی ، آرمانخواه ، ارزشجو ، حيوان ماوراء الطبيعی ، سيری ناپذير ، غير معين ، متعهد و مسؤول ، آينده‏نگر ، آزاد و مختار ، عصيانگر ، اجتماعی ، خواستار نظم ، خواستار زيبايی ، خواستار عدالت ، دو چهره ، عاشق ، مكلف ، صاحب وجدان ، دو ضميری ، آفريننده و خلاق ، تنها ، مضطرب ، عقيده پرست ، ابزارساز ، ماورا جو ، تخيل آفرين ، معنوی ، دروازه معنويت ، و . .
بديهی است كه هر يك از اين امتيازات به جای خود صحيح است اما شايد اگر بخواهيم تعبيری بياوريم كه جامع تفاوتهای اساسی باشد همان به كه از علم و ايمان ياد كنيم و بگوئيم انسان حيوانی است كه با دو امتياز " علم‏ و ايمان " از ديگر جانداران امتياز يافته است

آيا انسانيت رو بناست ؟

دانستيم كه انسان نوعی حيوان است ، از اين رو مشتركات زيادی با ساير جانداران دارد ، در عين حال يك سلسله امتيازات اساسی ، او را از ساير جانداران متمايز ساخته است
وجوه مشترك انسان با حيوان ، و وجوه امتياز او از حيوان سبب شده كه‏ انسان دارای دو زندگی باشد ، زندگی حيوانی و زندگی انسانی ، و به تعبير ديگر زندگی مادی و زندگی فرهنگی

اينجا مساله‏ای مطرح است آن اينكه چه رابطه‏ای ميان حيوانيت انسان و انسانيت او ، ميان زندگی حيوانی او و زندگی انسانی او ، ميان زندگی مادی‏ و زندگی فرهنگی و روحانی او وجود دارد ؟ آيا يكی از اين دو ، اصل است و ديگری فرع ؟ يكی اساس است و ديگری‏ انعكاسی از او ؟ يكی زير بناست و ديگری روبنا ؟ آيا زندگی مادی زيربنا و زندگی فرهنگی روبناست ؟ آيا حيوانيت انسان زيربنا و انسانيت او روبناست ؟ آنچه امروز مطرح است جنبه جامعه شناسانه دارد نه جنبه روانشناسانه ، از ديدگاه جامعه شناسی مطرح می‏شود و نه از ديدگاه روانشناسی ، و از اين‏ رو شكل بحث به اين صورت است كه در ميان نهادهای اجتماعی آيا نهاد اقتصادی كه مربوط به توليد و روابط توليدی است اصل و زيربنا ، و ساير نهادهای اجتماعی ، بالاخص نهادهائی كه انسانيت انسان در آنها تجلی يافته‏ است ، همگی فرع و روبنا و انعكاسی از نهاد اقتصادی است ؟ آيا علم و فلسفه و ادب و دين و حقوق و اخلاق و هنر در هر دوره‏ای مظاهری از واقعيتهای اقتصادی بوده و از خود به هيچ وجه اصالتی ندارد ؟ آری آنچه مطرح است به اين شكل مطرح است اما خواه‏ناخواه اين بحث‏ جامعه شناسی نتيجه‏ای روانشناسانه پيدا می‏كند ، و هم به بحثی فلسفی درباره‏ انسان و واقعيت و اصالت آن كه امروز به نام اصالت انسان يا اومانيسم‏ خوانده می‏شود كشيده می‏شود ، و آن اينكه انسانيت انسان به هيچ وجه اصالت‏ ندارد ، تنها حيوانيتش اصالت دارد و بس ، انسان از اصالتی به نام‏ انسانيت در برابر حيوانيت خويش برخوردار نيست يعنی نظر همان گروه تاييد می‏شود كه منكر يك تمايز اساسی ميان انسان و حيوان‏اند

طبق اين نظريه نه تنها اصالت گرايشهای انسانی ، اعم از حقيقت گرائی ، خيرگرائی ، زيبائی گرائی و خداگرائی نفی می‏شود ، اصالت واقعگرائی از ديد انسان درباره جهان و واقعيت نيز نفی می‏شود زيرا هيچ ديدی نمی‏تواند فقط " ديد " باشد ، بی‏طرفانه باشد ، هر ديدی يك گرايش خاص مادی را منعكس می‏كند و جز اين نمی‏تواند باشد
عجب اين است كه برخی از مكاتب كه چنين نظر می‏دهند ، در همان حال از انسانيت و انسانگرائی و اومانيسم دم می‏زنند ! حقيقت اين است كه سير تكاملی انسان از حيوانيت آغاز می‏شود و به سوی‏ انسانيت كمال می‏يابد اين اصل ، هم درباره فرد صدق می‏كند و هم درباره‏ جامعه انسان در آغاز وجود خويش جسمی مادی است ، با حركت تكاملی جوهری‏ تبديل به روح يا جوهر روحانی می‏شود " روح انسان " در دامن جسم او زائيده می‏شود و تكامل می‏يابد و به استقلال می‏رسد حيوانيت انسان نيز به‏ منزله لانه و آشيانه‏ای است كه انسانيت او در او " رشد " می‏يابد و متكامل می‏شود همانطور كه خاصيت تكامل است كه موجود متكامل به هر نسبت‏ كه تكامل پيدا می‏كند مستقل و قائم به ذات و حاكم و مؤثر بر محيط خود می‏شود انسانيت انسان چه در فرد و چه در جامعه ، به هر نسبت تكامل پيدا كند ، به سوی استقلال و حاكميت بر ساير جنبه‏ها گام بر می‏دارد يك فرد انسان تكامل يافته فردی است كه بر محيط بيرونی و درونی خود تسلط نسبی دارد فرد تكامل يافته يعنی وارسته از محكوميت محيط بيرونی و درونی ، و وابسته به عقيده و ايمان

تكامل جامعه نيز عينا به همان صورت رخ می‏دهد كه تكامل روح در دامن جسم‏ و تكامل انسانيت " فرد " در دامن حيوانيت او صورت می‏گيرد
نطفه جامعه بشری بيشتر با نهادهای اقتصادی بسته می‏شود جنبه‏های فرهنگی و معنوی جامعه بمنزله روح جامعه است همانطور كه ميان جسم و روح تاثير متقابل هست ، ( 1 ) ميان روح جامعه و اندام آن يعنی ميان نهادهای معنوی‏ و نهادهای مادی آن چنين رابطه‏ای برقرار هست همانطور كه سير تكاملی فرد به سوی آزادی و استقلال و حاكميت بيشتر روح است ، سير تكاملی جامعه نيز چنين است يعنی جامعه انسانی هر اندازه متكامل‏تر بشود ، حيات فرهنگی ، استقلال و حاكميت بيشتری بر حيات مادی آن پيدا می‏كند انسان آينده ، حيوان فرهنگی است نه حيوان اقتصادی انسان آينده ، انسان عقيده و ايمان و مسلك است نه انسان شكم و دامن
البته اين به آن معنی نيست كه جامعه بشر با يك جبر و ضرورت ، قدم به‏ قدم و روی خط مستقيم به سوی كمال ارزشهای انسانی حركت می‏كند و همواره‏ جامعه انسان در هر مرحله از زمان از اين نظر نسبت به مرحله پيشين يك‏ گام جلوتر است ممكن است بشر ، دوره‏ای از زندگی اجتماعی را طی كند كه با همه پيشرفتهای

فنی و تكنيكی ، از نظر معنويات انسانی نسبت به گذشته‏اش مرحله يا مراحلی به انحطاط كشيده شده باشد همچنانكه امروز نسبت به بشر قرن ما گفته می‏شود
بلكه به اين معنی است كه بشر در مجموع حركات خود ، هم از نظر مادی و هم از نظر معنوی رو به پيش است حركت تكاملی بشر از نظر معنوی يك‏ حركت يكنواخت روی خط مستقيم نيست ، حركتی است كه گاهی انحراف به‏ راست يا به چپ دارد ، توقف و احيانا بازگشت دارد ، ولی در مجموع خود يك حركت پيشرو و تكاملی است اين است كه می‏گوئيم انسان آينده حيوان‏ فرهنگی است نه حيوان اقتصادی ، انسان آينده انسان عقيده و ايمان است نه‏ انسان شكم و دامن
طبق اين نظريه ، جنبه انسانی انسان به علت اصالتش ، همراه و بلكه‏ مقدم بر تكامل ابزارهای توليديش تكامل يافته و بر اثر تكامل ، تدريجا از وابستگيش و تاثير پذيريش از محيط طبيعی و اجتماعی كاسته و بر وارستگيش‏ كه مساوی است با وابستگی به عقيده و آرمان و مسلك و ايدئولوژی ، و نيز تاثير بخشيش بر روی محيط طبيعی و اجتماعی افزوده است و در آينده هر چه‏ بيشتر به آزادی كامل معنوی يعنی استقلال و وابستگی به عقيده و ايمان و ايدئولوژی خواهد رسيد انسان در گذشته با اينكه از مواهب طبيعت و مواهب‏ وجود خود كمتر بهره‏مند بوده ، بيشتر اسير و برده طبيعت و هم اسير و برده‏ حيوانيت خود بوده ، اما انسان آينده در عين اينكه از طبيعت و از مواهب‏ وجود خود بيشتر بهره‏برداری خواهد كرد ، از اسارت طبيت و از اسارت قوای‏ حيوانی خود بالنسبه آزادتر و بر حاكميت خود بر خود و بر طبيعت خواهد افزود

بنابراين نظر ، واقعيت انسانی ، هر چند همراه و در دامن تكامل حيوانی‏ و مادی او رخ می‏نمايد ، به هيچ وجه سايه و انعكاس و تابعی از تكامل مادی‏ او نيست ، خود واقعيتی است مستقل و تكامل يابنده ، همانطور كه از جنبه‏های مادی اثر می‏پذيرد ، در آنها تاثير می‏كند تعيين كننده سرنوشت‏ نهائی انسان سير تكاملی اصيل فرهنگی او و واقعيت اصيل انسانی او است نه‏ سير تكاملی ابزار توليد اين واقعيت اصيل انسانيت انسان است كه به‏ حركت خود ادامه می‏دهد و ابزار توليد را همراه ساير شؤون ديگر زندگی‏ متكامل می‏كند ، نه اينكه ابزار توليد خود به خود متكامل می‏شود و انسانيت‏ انسان به مانند ابزاری توجيه كننده نظام توليدی ، تحول و تغيير می‏پذيرد ، و از اين رو نام تكامل را دارد كه توجيه كننده نظام توليدی متكاملتری‏ است

رابطه علم و ايمان

رابطه انسانيت انسان و حيوانيت او ، به عبارت ديگر رابطه زندگی‏ فرهنگی و معنوی انسان را با زندگی مادی او دانستيم روشن شد انسانيت در انسان اصالت و استقلال دارد ، صرفا انعكاسی از زندگی حيوانی او نيست و هم معلوم شد كه علم و ايمان دو ركن از اركان اساسی انسانيت انسان است‏ اكنون می‏خواهيم ببينيم اين دو ركن و اين دو وجهه انسانيت ، خود با يكديگر چه رابطه‏ای دارند يا می‏توانند داشته باشند . متاسفانه در جهان مسيحيت ، به واسطه برخی قسمتهای تحريفی عهد عتيق ( تورات ) انديشه‏ای در اذهان رسوخ يافته است كه هم برای علم گران تمام‏ شده و هم برای ايمان آن انديشه ، انديشه تضاد علم و ايمان است ريشه اصلی‏ اين انديشه همان است كه در

" عهد عتيق " سفر پيدايش آمده است
در باب دوم آيه 16 و 17 سفر پيدايش درباره آدم و بهشت و شجره ممنوعه‏ چنين آمده است : " خداوند ، آدم را امر فرموده گفت : از همه درختان باغ بی ممانعت‏ بخور ، اما از درخت معرفت نيك و بد زنهار نخوری زيرا روزی كه از آن‏ خوردی هر آينه خواهی مرد " در آيات 1 - 8 از باب سوم می‏گويد : " و مار از همه حيوانات صحرا كه خدا ساخته بود هوشيارتر بود و به زن‏ ( حوا ) گفت : آيا خدا حقيقتا گفته است كه از همه درختان باغ نخوريد زن‏ به مار گفت از ميوه درختان باغ می‏خوريم لكن از ميوه درختی كه در وسط باغ‏ است خدا گفت از آن مخوريد و آن را لمس نكنيد مبادا بميريد مار به زن‏ گفت هر آينه نخواهيد مرد بلكه خدا می‏داند در روزی كه از آن بخوريد چشمان‏ شما باز شود و مانند خدا عارف نيك و بد خواهيد بود و چون زن ديد كه آن‏ درخت برای خوراك نيكو است و به نظر خوشنما و درختی دلپذير و دانش‏ افزا ، پس ، از ميوه‏اش گرفته بخورد و به شوهر خود نيز داد و او خورد آنگاه چشمان هر دوی ايشان باز شد و فهميدند كه عريانند پس برگهای انجير دوخته ، سترها برای خويشتن ساختند "
در آيه 23 از همين باب می‏گويد : " و خداوند خدا گفت همانا انسان مثل يكی از ما شده است كه عارف‏ نيك و بد گرديده اينك مبادا دست خود را دراز كند و از درخت حيات نيز گرفته بخورد و تا به ابد زنده ماند "

طبق اين برداشت از انسان و خدا و آگاهی و عصيان ، امر خدا ( دين ) اين است كه انسان عارف نيك و بد نگردد و آگاه نشود ، شجره‏ ممنوعه ، شجره آگاهی است ، انسان با عصيان و تمرد امر خدا ( با سرپيچی‏ از تعليمات شرايع و پيامبران ) به آگاهی و معرفت می‏رسد و به همين دليل‏ از بهشت خدا رانده می‏شود
بر اساس اين برداشت ، همه وسوسه‏ها ، وسوسه آگاهی است ، پس شيطان‏ وسوسه‏گر ، همان عقل است
برای ما مسلمانان كه از قرآن آموخته‏ايم خداوند همه اسماء ( حقايق ) را به آدم آموخت و آنگاه فرشتگان را امر فرمود كه آدم را سجده كنند و شيطان‏ از آن جهت رانده درگاه شد كه بر خليفه الله آگاه به حقايق سجده نكرد ، و سنت به ما آموخته است كه شجره ممنوعه ، طمع ، حرص و چيزی از اين مقوله‏ بود يعنی چيزی كه به حيوانيت آدم مربوط می‏شد نه به انسانيت او ، و شيطان وسوسه‏گر همواره بر ضد عقل و مطابق هوای نفس حيوانی وسوسه می‏كند و آنچه در وجود انسان مظهر شيطان است ، نفس اماره است نه عقل آدمی ، آری‏ برای ما كه چنين آموخته‏ايم ، آنچه در سفر پيدايش می‏بينيم سخت شگفت‏آور است
همين برداشت است كه تاريخ تمدن اروپا را در هزار و پانصد سال اخير به‏ عصر ايمان و عصر علم تقسيم می‏كند ، و علم و ايمان را در مقابل يكديگر قرار می‏دهد ، در صورتی كه تاريخ تمدن اسلامی تقسيم می‏شود به عصر شكوفائی‏ كه عصر علم و ايمان است ، و عصر انحطاط كه علم و ايمان تواما انحطاط يافته‏اند ما مسلمانان بايد خود را از اين برداشت غلط كه خسارتهای جبران‏ ناپذير بر علم و بر ايمان ، و بر انسانيت وارد كرد بر كنار بداريم و كوركورانه تضاد علم‏

و ايمان را امری مسلم تلقی نكنيم
ما اكنون می‏خواهيم با يك بينش تحليلی وارد اين مساله بشويم و با ديدی‏ عالمانه به بحث بپردازيم كه آيا واقعا اين دو وجهه و دو پايه انسانيت‏ هر يك به دوره‏ای و عصری تعلق دارد ؟ آيا انسان محكوم است كه هميشه نيمه‏ انسان بماند و در هر دوره‏ای فقط نيمی از انسانيت را داشته باشد ؟ آيا هميشه محكوم به يكی از دو نوع بدبختی است : بدبختيهای ناشی از جهل و نادانی ، و بدبختيهای ناشی از بی ايمانی
بعدا روشن خواهد شد كه هر ايمانی ، خواه‏ناخواه ، بر يك تفكر خاص و يك برداشت ويژه از جهان و هستی مبتنی است ، و بدون شك بسياری از برداشتها و تفسيرها درباره جهان ، هر چند می‏تواند مبنای يك ايمان و دلبستگی واقع شود ، با اصول منطقی و علمی سازگار نيست و ناچار طرد شدنی‏ است سخن در اين نيست ، سخن در اين است كه آيا نوعی تفكر و برداشت از جهان و نوعی تفسير از هستی وجود دارد كه هم از ناحيه علم و فلسفه و منطق‏ حمايت شود و هم بتواند زيربنائی استوار برای ايمانی سعادتبخش باشد ؟ اگر روشن شد كه چنين برداشت و تفكر و جهان بينی‏ئی وجود دارد پس انسان‏ محكوم به يكی از دو بدبختی نيست
در رابطه علم و ايمان از دو ناحيه می‏توان سخن گفت : يكی اينكه آيا تفسير و برداشتی كه ايمانزا و آرمانخيز باشد و در عين حال مورد تاييد منطق باشد وجود دارد يا تمام تفكراتی كه علم و فلسفه به ما می‏دهد همه بر ضد ايمانها و دلبستگيها و اميدها و خوشبينی‏ها است ؟

اين همان مساله‏ای است كه بعدا تحت عنوان جهان بينی درباره آن‏ گفتگو خواهيم كرد
ناحيه ديگر ، ناحيه تاثيرات علم از يك طرف ، و ايمان از طرف ديگر بر روی انسان است آيا علم به چيزی می‏خواند و ايمان به چيز ديگری ضد آن ؟ علم ، ما را به گونه‏ای می‏خواهد بسازد و ايمان به گونه‏ای مخالف آن ؟ علم‏ ما را به سويی می‏برد و ايمان به سويی ديگر ؟ يا علم و ايمان متمم و مكمل‏ يكديگرند ، علم نيمی از ما را می‏سازد و ايمان نيمی ديگر را هماهنگ با آن‏ ؟ پس ببينيم علم به ما چه می‏دهد و ايمان چه ؟ علم به ما روشنائی و توانائی می‏بخشد و ايمان عشق و اميد و گرمی ، علم‏ ابزار می‏سازد و ايمان مقصد ، علم سرعت می‏دهد و ايمان جهت ، علم توانستن‏ است و ايمان خوب خواستن ، علم می‏نماياند كه چه هست و ايمان الهام‏ می‏بخشد كه چه بايد كرد ، علم انقلاب برون است و ايمان انقلاب درون ، علم‏ جهان را جهان آدمی می‏كند و ايمان روان را روان آدميت می‏سازد ، علم وجود انسان را به صورت افقی گسترش می‏دهد و ايمان به شكل عمودی بالا می‏برد ، علم طبيعت ساز است و ايمان انسان ساز هم علم به انسان نيرو می‏دهد ، هم‏ ايمان ، اما علم نيروی منفصل می‏دهد و ايمان نيروی متصل علم زيبائی است و ايمان هم زيبائی است علم زيبائی عقل است و ايمان زيبائی روح ، علم‏ زيبائی انديشه است و ايمان زيبائی احساس هم علم به انسان امنيت می‏بخشد و هم ايمان علم امنيت برونی می‏دهد و ايمان امنيت درونی علم در مقابل‏ هجوم بيماريها ، سيلها ، زلزله‏ها ، طوفانها ، ايمنی می‏دهد ،

و ايمان در مقابل اضطرابها ، تنهائيها ، احساس بی پناهی‏ها ، پوچ انگاری‏ها علم جهان را با انسان‏ سازگار می‏كند و ايمان انسان را با خودش
نياز انسان به علم و ايمان تواما ، سخت توجه انديشمندان را اعم از مذهبی و غير مذهبی برانگيخته است
علامه محمد اقبال لاهوری می‏گويد : بشريت امروز به سه چيز نيازمند است : تعبيری روحانی از جهان ، آزادی‏ روحانی فرد ، و اصولی اساسی و دارای تاثير جهانی كه تكامل اجتماع بشری را بر مبنای روحانی توجيه كند شك نيست كه اروپای جديد ، دستگاههای‏ انديشه‏ای و مثالی در اين رشته‏ها تاسيس كرده است ، ولی تجربه نشان می‏دهد كه حقيقتی كه از راه عقل محض به دست آيد ، نمی‏تواند آن حرارت اعتقاد زنده‏ای را داشته باشد كه تنها با الهام شخصی حاصل می‏شود به همين دليل‏ است كه عقل محض چندان تاثيری در نوع بشر نكرده ، در صورتی كه دين ، پيوسته مايه ارتقای افراد و تغيير شكل جوامع بشری بوده مثاليگری اروپا هرگز به صورت عامل زنده‏ای در حيات آن نيامده و نتيجه آن من سرگردانی‏ است كه در ميان دموكراسيهای ناسازگار با يكديگر به جستجوی خود می‏پردازد كه كار آنها منحصرا بهره‏كشی از درويشان به سود توانگران است سخن مرا باور كنيد كه اروپای امروز بزرگترين مانع در راه پيشرفت اخلاق بشريت‏ است از طرف ديگر مسلمانان مالك انديشه‏ها و كمال مطلوبهائی مطلق ، مبنی‏ بر وحيی می‏باشند كه چون از درونی‏ترين ژرفای زندگی بيان می‏شود ، به ظاهری‏ بودن آن رنگ باطنی می‏دهد برای فرد مسلمان شالوده روحانی زندگی ، امری‏ اعتقادی است و برای دفاع از اين اعتقاد به آسانی جان خود را فدا می‏كند ( 1 )

ويل‏دورانت نويسنده معروف " تاريخ تمدن " با اينكه غير مذهبی است‏ می‏گويد : اختلاف دنيای قديم با دنيای ماشينی جديد فقط در وسائل است نه در مقاصد چه خواهيد گفت اگر همه پيشرفتهای ما ، تنها اصلاح روشها و وسائل باشد نه‏ بهبود غايات و مقاصد ؟ ( 2 )
هم او می‏گويد : ثروت خستگی آور است ، عقل و حكمت نور ضعيف سردی است ، اما عشق‏ است كه با داداری خارج از حدود بيان ، دلها را گرم می‏كند ( 3 )
امروز غالبا دريافته‏اند كه سيانتيسم ( علم گرائی محض ) و تربيت علمی‏ خالص ، از ساختن انسان تمام ناتوان است ، تربيت علمی خالص ، نيمه‏ انسان می‏سازد نه انسان تمام محصول اين تربيت ، ماده خام انسان است نه‏ انسان ساخته شده انسان توانا و قدرتمند می‏سازد نه انسان با فضيلت انسان‏ تك ساحتی می‏سازد نه انسان چند ساحتی امروز همه دريافته‏اند كه عصر علم‏ محض به پايان رسيده است و يك خلاء آرمانی جامعه‏ها را تهديد می‏كند برخی‏ می‏خواهند اين خلاء را با فلسفه محض پر كنند بعضی دست به دامن ادبيات و هنر و علوم انسانی شده‏اند در كشور ما نيز كم و بيش

پيشنهاد فرهنگ انسانگرا و مخصوصا ادبيات عرفانی از قبيل ادبيات مولوی‏ و سعدی و حافظ برای پركردن اين خلاء معنوی و آرمانی مطرح است ، غافل از اينكه اين ادبيات روح و جاذبه خود را از مذهب گرفته است روح انسانگرائی اين ادبيات همان روح مذهبی اسلامی است وگرنه چرا برخی‏ ادبيات نوين امروزی با همه تظاهر به انسانگرائی اينهمه سرد و بی روح و بی جاذبه است ؟ ! محتوای انسانی ادبيات عرفانی ما ناشی از نوعی تفكر درباره جهان و انسان است كه همان تفكر اسلامی است اگر روح اسلامی را از اين شاهكارهای ادبی بگيريم تفاله‏ای و اندام مرده‏ای بيش باقی نمی‏ماند
ويل‏دورانت از كسانی است كه اين خلاء را حس می‏كند و ادبيات و فلسفه و هنر را برای پركردن آن پيشنهاد می‏كند
می‏گويد : ضرر و خسرانی كه متوجه مدارس و دانشگاههای ما است ، بيشتر ، از نظريه‏ تربيتی اسپنسر ( 1 ) است كه تربيت را سازگار كردن انسان با محيط خود تعريف كرده است اين تعريف ، مرده و مكانيكی است و از فلسفه " برتری‏ مكانيك " برخاسته است ، و هر ذهن و روح خلاق از آن متنفر است نتيجه‏ اين شده كه مدارس ما از علوم نظری و مكانيكی پرشده است ، و از موضوعات‏ ادبيات و تاريخ و فلسفه و هنر كه به قول خودشان بی فائده است خالی‏ مانده است تربيتی كه فقط علمی باشد محصولش جز ابزار چيزی نيست ، شخص‏ را از زيبائی بيگانه می‏سازد و او را از حكمت جدا می‏كند برای دنيا بهتر آن بود كه اسپنسر كتابی نمی‏نوشت ( 2 )

عجبا با اينكه ويل‏دورانت اعتراف می‏كند كه خلاء موجود در درجه اول يك‏ " خلاء آرمانی " است ، خلاء است در ناحيه مقاصد و غايات و آرمانها ، خلاء است كه به پوچيگرائی منتهی شده است ، با اينكه تصديق می‏كند كه اين‏ خلاء ، خلاء نوعی تفكر و نوعی ايمان به مقاصد و اهداف انسانی است ، با همه اينها می‏پندارد كه با هر نوع معنويتی هر چند از حدود قوه تخيل تجاوز نكند چاره پذير است ، می‏پندارد سرگرمی به تاريخ و هنر و زيبائی و شعر و موسيقی قادر است چنين خلاء را كه از عمق فطرت آرمانخواه و كمال مطلوب‏ جوی انسان ناشی می‏شود پركند

جانشينی علم و ايمان

دانستيم كه علم و ايمان نه تنها با يكديگر تضادی ندارند بلكه مكمل و متمم يكديگرند اكنون پرسش ديگری مطرح است : آيا ممكن است ايندو جای‏ يكديگر را پر كنند ؟ پس از آنكه شناختيم نقش علم چيست و نقش ايمان چيست ، نياز چندانی‏ به طرح و پاسخ اين پرسش نيست بديهی است كه نه علم می‏تواند جانشين‏ ايمان گردد كه علاوه بر روشنائی و توانائی ، عشق و اميد ببخشد ، سطح‏ خواسته‏های ما را ارتقاء دهد و علاوه بر اينكه ما را در رسيدن به مقاصد و هدفها و در پيمودن راه به سوی آن مقاصد و اهداف مدد می‏دهد ، مقاصد و آرمانها و خواسته‏هائی از ما را كه به حكم طبيعت و غريزه بر محور فرديت‏ و خودخواهی است از ما بگيرد و در عوض ،

مقاصد و آرمانهايی به ما بدهد بر محور عشق و علاقه‏های معنوی و روحانی ، و علاوه بر اينكه ابزاری‏ است در دست ما جوهر و ماهيت ما را دگرگون سازد ، و نه ايمان می‏تواند جانشين علم گردد ، طبيعت را به ما بشناساند ، قوانين آن را بر ما مكشوف‏ سازد و خود ما را به ما بشناساند
تجربه‏های تاريخی نشان داده است كه جدائی علم و ايمان خسارتهای غير قابل جبران به بارآورده است ايمان را در پرتو علم بايد شناخت ايمان در روشنائی علم از خرافات دور می‏ماند با دور افتادن علم از ايمان ، ايمان‏ به جمود و تعصب كور و با شدت به دور خود چرخيدن و راه به جائی نبردن‏ تبديل می‏شود آنجا كه علم و معرفت نيست ، ايمان مؤمنان نادان وسيله‏ای‏ می‏شود در دست منافقان زيرك كه نمونه‏اش را در خوارج صدر اسلام و در دوره‏های بعد به اشكال مختلف ديده و می‏بينيم
علم بدون ايمان نيز تيغی است در كف زنگی مست ، چراغی است در نيمه‏ شب در دست دزد برای گزيده‏تر بردن كالا اين است كه انسان عالم بی ايمان‏ امروز ، با انسان جاهل بی ايمان ديروز ، از نظر طبيعت و ماهيت رفتارها و كردارها كوچكترين تفاوتی ندارد چه تفاوتی هست ميان چرچيل‏ها و جانسون‏ها و نيكسون‏ها و استالين‏های امروز با فرعون‏ها و چنگيزها و آتيلاهای ديروز ؟ ممكن است گفته شود مگر نه اين است كه علم ، هم روشنائی است و هم‏ توانائی ؟ روشنائی و توانائی بودن علم اختصاص به جهان بيرون ندارد ، جهان درون ما را نيز بر ما روشن می‏كند و به ما می‏نماياند و در نتيجه ما را بر تغيير جهان درون نيز توانا می‏سازد پس علم ، هم می‏تواند جهان را بسازد و هم انسان را ، پس هم كارخودش را انجام می‏دهد ( جهانسازی ) و هم كار ايمان را ( انسانسازی ) پاسخ اين‏ است كه همه اينها صحيح است ،

اما نكته اساسی اين است كه قدرت و توانائی علم ، از نوع قدرت و توانائی ابزار است ، يعنی بستگی دارد به‏ اراده و فرمان انسان انسان در هر ناحيه بخواهد كاری انجام دهد با ابزار علم بهتر می‏تواند انجام دهد ، اين است كه می‏گوييم علم بهترين مدد كار انسان است برای وصول به مقاصد و پيمودن راههائی كه انسان برای طی كردن‏ انتخاب كرده است
اما سخن در جای ديگر است ، سخن در اين است كه انسان پيش از آن كه‏ ابزار را به كار اندازد مقصد را در نظر گرفته است ابزارها همواره در طريق مقصدها استخدام می‏شوند مقصدها از كجا پيدا شده است ؟ انسان به حكم‏ اينكه از روی طبع ، حيوان است و به صورت اكتسابی انسان ، يعنی‏ استعدادهای انسانی انسان تدريجا در پرتو ايمان بايد پرورش يابد ، به طبع‏ خود به سوی مقاصد طبيعی حيوانی فردی مادی خود خواهانه خود حركت می‏كند و ابزارها را در همين طريق مورد بهره‏برداری قرار می‏دهد از اين رو نيازمند نيروئی است كه ابزار انسان و مقصد انسان نباشد بلكه انسان را مانند ابزاری در جهت خود سوق دهد نيازمند به نيروئی است كه انسان را از درون‏ منفجر سازد و استعدادهای نهانی او را به فعليت برساند نيازمند به قدرتی‏ است كه بتواند انقلابی در ضميرش ايجاد كند ، به او جهت تازه بدهد اين‏ كاری است كه از علم و كشف قوانين حاكم بر طبيعت و بر انسان ، ساخته‏ نيست اينگونه تاثير مولود تقدس يافتن و گرانبها شدن برخی ارزشها در روح‏ آدمی است و آن خود مولود يك سلسله گرايشهای متعالی در انسان است .

كه آن‏ گرايشها به نوبه خود ناشی از برداشتی خاص و طرز تفكری خاص درباره جهان و انسان‏ است كه نه در لابراتوارها می‏توان به آن دست يافت و نه از محتوای قياسها و استدلالها آن برداشتها همانهاست كه در آينده توضيح خواهيم داد كه از دسترس علم بيرون است
تاريخ گذشته و حال نشان داده كه تفكيك علم و ايمان از يكديگر چه‏ نتايجی به بار می‏آورد آنجا كه ايمان بوده و علم نبوده است مساعی بشر دوستانه افراد صرف اموری شده كه نتيجه زياد و احيانا نتيجه خوب به بار نياورده است و گاهی منشا تعصبها و جمودها و احيانا كشمكشهای زيانبار شده‏ است تاريخ گذشته بشر پر است از اينگونه امور
آنجا كه علم بوده و جای ايمان خالی مانده است مانند برخی جوامع عصر حاضر ، تمام قدرت علمی صرف خودخواهی‏ها و خودپرستی‏ها ، افزون طلبی‏ها ، برتری طلبی‏ها ، استثمارها ، استعبادها ، نيرنگها و نيرنگ بازی‏ها شده‏ است
دو سه قرن گذشته را می‏توان دوره پرستش علم و گريز از ايمان دانست‏ دانشمندان بسياری معتقد شدند كه همه مشكلات بشر با سرانگشت علم گشوده‏ خواهد شد ، ولی تجربه خلاف آن را ثابت كرد امروز ديگر انديشمندی يافت‏ نمی‏شود كه نياز انسان را به نوعی ايمان ولو ايمان غير مذهبی كه به هر حال‏ امری ماورا علم است انكار كند
برتراندراسل با آنكه گرايشهای مادی دارد اعتراف می‏كند كه : كاری كه منظور آن فقط در آمد باشد ، نتيجه مفيدی بار نخواهد آورد برای‏ چنين نتيجه‏ای بايد كاری پيشه كرد كه در آن
" ايمان " به يك فرد ، به يك مرام ، به يك غايت نهفته باشد ( 1 )

امروز ماترياليستها هم ناچارند مدعی شوند كه ما از جنبه فلسفی‏ ماترياليست و از جنبه اخلاقی ايده‏آليست می‏باشيم ، يعنی از جنبه نظری ، مادی و از جنبه عملی و آرمانی ، معنوی هستيم ( 2 ) اينكه چگونه ممكن است‏ انسان نظرا مادی باشد و عملا معنوی ، مشكلی است كه خود ماديين بايد بدان‏ پاسخ بگويند
جورج سارتن ، دانشمند مشهور جهانی و نويسنده كتاب معروف " تاريخ علم‏ " در كتاب " شش بال " نارسائی و ناتوانی علم را در انسانی ساختن‏ روابط بشر و نياز فوری انسان را به نيروی ايمان چنين بيان می‏كند : علم در بعضی زمينه‏ها ترقيات عظيم و شگفت كرده است ولی در زمينه‏های‏ ديگر مثلا سياست ملی يا بين‏المللی كه مربوط است به روابط افراد انسان با يكديگر ، هنوز خود را ريشخند می‏كنيم
جورج سارتن اعتراف دارد كه ايمانی كه مورد نياز انسان است ايمان دينی‏ و مذهبی است وی درباره نياز انسان به مثلث " هنر و دين و علم " چنين‏ می‏گويد : هنر ، زيبائی را آشكار می‏سازد و همين جهت مايه شادی زندگی می‏شود دين‏ محبت می‏آورد و موسيقی زندگی است علم با حق و راستی و عقل سر و كار دارد و مايه هوشياری نوع بشر

می‏شود به هر سه اينها نيازمنديم ، هم به هنر ، هم به دين ، هم به علم علم‏ به صورت مطلقی برای زندگی لازم است ولی هرگز به تنهائی كافی نيست (1)

ايمان مذهبی

از مباحث پيش روشن شد كه انسان نمی‏تواند بدون داشتن ايده و آرمان و ايمان ، زندگی سالم داشته باشد و يا كاری مفيد و ثمر بخش برای بشريت و تمدن بشری انجام دهد انسان فاقد هرگونه ايده و ايمان ، يا به صورت‏ موجودی غرق در خودخواهی در می‏آيد كه هيچوقت از لاك منافع فردی خارج‏ نمی‏شود ، و يا به صورت موجودی مردد و سرگردان كه تكليف خويش را در زندگی در مسائل اخلاقی و اجتماعی نمی‏داند انسان دائما با مسائل اخلاقی و اجتماعی برخورد می‏نمايد و ناچار بايد عكس العمل خاصی در برابر اينگونه‏ مسائل نشان بدهد انسان اگر به مكتب و عقيده و ايمانی پيوسته باشد تكليفش روشن است ، و اما اگر مكتب و آئينی تكليفش را روشن نكرده باشد همواره مردد و سر می‏برد ، گاهی به اين سو كشيده می‏شود و گاهی به آن سو ، موجودی می‏گردد نا هماهنگ آری ، در اصل ضرورت پيوستن به يك مكتب و يك ايده ترديدی نيست

آن چيزی كه لازم است مورد توجه واقع شود اين است كه تنها ايمان مذهبی‏ قادر است كه انسان را به صورت يك " مؤمن " واقعی در آورد ، هم‏ خودخواهی و خودپرستی را تحت الشعاع ايمان و عقيده و مسلك قرار دهد ، و هم نوعی " تعبد " و " تسليم " در فرد ايجاد كند به طوری كه انسان در كوچكترين مسئله‏ای كه مكتب عرضه می‏دارد به خود ترديد راه ندهد ، و هم آن‏ را به صورت يك شی‏ء عزيز و محبوب و گرانبها در آورد در حدی كه زندگی‏ بدون آن برايش هيچ و پوچ و بی معنی باشد ، و با نوعی غيرت و تعصب از آن حمايت كند
گرايشهای ايمانی مذهبی موجب آن است كه انسان تلاشهائی علی رغم‏ گرايشهای طبيعی فردی انجام دهد و احيانا هستی و حيثيت خود را در راه‏ ايمان خويش فدا سازد اين در صورتی ميسر است كه ايده انسان جنبه تقدس‏ پيدا كند و حاكميت مطلق بر وجود انسان بيابد تنها نيروی مذهبی است كه‏ قادر است به ايده‏ها تقدس ببخشد و حكم آنها را در كمال قدرت بر انسان‏ جاری سازد
گاهی افرادی نه از راه ايده و عقيده مذهبی بلكه تحت فشار عقده‏ها ، كينه توزی‏ها ، انتقام گيری‏ها و بالاخره به صورت عكس العمل شديد در برابر احساس فشارها و ستمها ، دست به فداكاری می‏زنند و از جان و مال و همه‏ حيثيات خود می‏گذرند ، همچنانكه نظايرش را در گوشه و كنار جهان می‏بينيم
ولی تفاوت يك ايده مذهبی و غير مذهبی اين است كه آنجا كه پای عقيده‏ مذهبی به ميان آيد و به ايده قداست ببخشد ،

فداكاريها از روی كمال رضايت و به طور طبيعی صورت می‏گيرد فرق است ميان كاری كه‏ از روی رضا و ايمان صورت گيرد كه نوعی انتخاب است ، با كاری كه تحت‏ تاثير عقده‏ها و فشارهای ناراحت كننده درونی صورت می‏گيرد كه نوعی انفجار است
ثانيا اگر جهان بينی انسان ، صرفا جهان بينی مادی و براساس انحصار واقعيت در محسوسات باشد ، هر گونه ايده پرستی و آرمانخواهی اجتماعی و انسانی برخلاف واقعيات محسوسی است كه انسان در آن هنگام در روابط خود با جهان احساس می‏كند
آنچه نتيجه جهان بينی حسی است خودپرستی است نه ايده پرستی ايده پرستی‏ اگر براساس يك جهان بينی كه نتيجه منطقی‏اش آن ايده است نباشد از حدود خيالپرستی تجاوز نمی‏كند ، يعنی انسان بايد جهانی مجزا از واقعيتهای موجود در درون خود و از خيال خود بسازد و با همان خوش باشد ولی اگر ايده پرستی‏ ناشی از دين و مذهب باشد ، متكی به نوعی جهان بينی است كه نتيجه منطقی‏ آن جهان بينی پيروی از ايده‏ها و آرمانهای اجتماعی است ايمان مذهبی‏ پيوندی است دوستانه ميان انسان و جهان ، و به عبارت ديگر نوعی هماهنگی‏ است ميان انسان و آرمانهای كلی جهان ، اما ايمان و آرمانهای غير مذهبی‏ نوعی " بريدگی " از جهان و ساختن جهانی خيالی برای خود است كه به هيچ‏ وجه از جهان بيرون حمايت نمی‏شود
ايمان مذهبی تنها يك سلسله تكاليف برای انسان علی رغم تمايلات طبيعی‏ تعيين نمی‏كند ، بلكه قيافه جهان را در نظر انسان تغيير می‏دهد ، عناصری‏ علاوه بر عناصر محسوس ، در ساختمان جهان ارائه می‏دهد ،

جهان خشك و سرد مكانيكی و مادی را به جهانی جاندار و ذی‏ شعور و آگاه تبديل می‏كند ايمان مذهبی تلقی انسان را نسبت به جهان و خلقت دگرگون می‏سازد
ويليام جيمس فيلسوف و روانشناس آمريكائی اوايل قرن بيستم می‏گويد : دنيائی كه يك فكر مذهبی به ما عرضه می‏كند نه تنها همان دنيای مادی‏ است كه قيافه آن عوض شده باشد بلكه در ساختمان آن عالم چيزهای بيشتری‏ است از آنچه يك نفر مادی می‏تواند داشته باشد ( 1 )
گذشته از همه اينها گرايش به سوی حقايق و واقعياتی مقدس و قابل‏ پرستش ، در سرشت فرد فرد بشر هست انسان كانون يك سلسله تمايلات و استعدادهای غير مادی بالقوه است كه آماده پرورش است تمايلات انسان‏ منحصر به تمايلات مادی نيست و گرايشهای معنوی صرفا تلقينی و اكتسابی‏ نيست اين حقيقتی است كه علم آن را تاييد می‏كند
ويليام جيمس می‏گويد : هر قدر انگيزه و محرك ميلهای ما از اين عالم سرچشمه گرفته باشد ، غالب ميلها و آرزوهای ما از عالم ماوراء طبيعت سرچشمه گرفته ، چرا كه‏ غالب آنها با حسابهای مادی جور در نمی‏آيد ( 2 )
اين ميلها چون وجود دارد بايد پرورش يابد و اگر درست پرورش نيابد و مورد بهره برداری صحيح واقع نشود در يك مسير انحرافی واقع می‏شود و زيانهای غير قابل تصوری به بار می‏آورد ،

همچنانكه بت پرستيها ، انسان پرستيها ، طبيعت پرستی‏ها و هزاران پرستشهای ديگر معلول همين جريان‏ است
اريك فروم می‏گويد : هيچكس نيست كه نسبت به دينی نيازمند نباشد و حدودی برای جهت يابی و موضوعی برای دلبستگی خويش نخواهد او خود ممكن است از مجموعه معتقداتش‏ به عنوان دين ، ممتاز از عقايد غيردينی آگاه نباشد ، و ممكن است برعكس‏ ، فكر كند كه هيچ دينی ندارد و معنای دلبستگی خود را به غاياتی ظاهرا غيردينی مانند قدرت و پول يا كاميابی فقط نشانه علاقه به امور عملی و موافق مصلحت بداند مساله بر سر اين نيست كه انسان دين دارد يا ندارد بلكه اين است كه كدام " دين " را دارد ( 1 )
مقصود اين روانشناس اين است كه انسان بدون تقديس و بدون پرستش‏ نمی‏تواند زندگی كند فرضا خدای يگانه را نشناسد و نپرستد ، چيزی ديگر را به عنوان حقيقت برتر خواهد ساخت و او را موضوع ايمان و پرستش خود قرار خواهد داد
پس چون ضرورت دارد بشر ايده و آرمان و ايمانی داشته باشد ، و از طرفی‏ ايمان مذهبی تنها ايمانی است كه قادر است بشر را زير نفوذ واقعی خود قرار دهد ، و از طرف ديگر انسان به حكم سرشت خويش در جستجوی چيزی است‏ كه آن را تقديس و پرستش كند ، تنها راه اين است كه ايمان مذهبی را تقويت كنيم
قرآن كريم اولين كتابی است كه اولا در كمال صراحت ، ايمان مذهبی را نوعی هماهنگی با دستگاه آفرينش خوانده است : « ا فغير دين الله يبغون و له اسلم من فی السموات و الارض »( 1 )
آيا چيز ديگری جز دين خدا را جستجو می‏كنند و حال آنكه هر كه در آسمانها و زمين است سر بر فرمان او است
و ثانيا ايمان مذهبی را جزء سرشت انسانها معرفی كرده است : « فاقم وجهك للدين حنيفا فطره الله التی فطر الناس عليها »( 2 )
حق گرايانه روی خود را به سوی دين كن ، همان كه سرشت خدائی است كه‏ مردم را بر آن سرشته است

 

 

استخراج از : " مقدمه‏ای بر جهان بينی اسلامی " مجموعه‏ای است مشتمل بر شش جلد ، و آخرين اثر نگارشی متفكر شهيد استاد مطهری می‏باشد.

 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به نام خداوند بزرگ

... زمان در حال اوج گرفتن است

امروز گذشت ، حال هم گذر خواهد کرد

و بايد گفت : شادترين لحظه ، لحظه ي اكنون است.

چرا كه اينده دور است و گذشته خاموش ...

و من و تو هنوز با هزاران اميد

در كوچه هاي پر و خالي جهان

به دنبال خدا مي گرديم.

و راز رفتن در زمان همه اين است كه خود را بشناسيم .

خيالي نيست سفردر كوره راهها

لازمه ي زندگيست
و خوب ديدن و شنيدن شروع يك انديشه بزرگ است.

بايد رفت ،پرسيد ،جستو جو كرد تا به خانه دوست رسيد ...

و تو اي برادر دستانم را بگير و اشكارا بگو

پرواز خواهي كرد ...

تا شوق پريدن را در من زنده نمايي .
----------------------------------------
درباره مدیریت وبلاگ :
مازندرانی . 31 ساله .
عاشق ایران اسلامی و زندگی.
از پیروان رهبری . فیلمساز :
فعال درزمینه هنر فیلمسازی (مستند)
و عکاسی. دوستار طبیعت و موسیقی.
شماره زیر فقط برای دریافت
پیامکهای مخاطبان می باشد:

-----------------------------
هدف از تاسیس وبلاگ :
انتقال اموزه های دینی اخلاقی
و معنوی و پیام های سازنده اسلامی
همچنین اشنایی باافکار و اندیشه های
اجتماع و در نهایت درس گرفتن و درس پس دادن

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

امارگیر حرفه ای سایت